تبليغاتX
پروانه باش

پروانه باش

پایان شیر دهی

 دختر  عزیزم روزی رابه یاد می آورم که نوذادی کوچک را به روی سینه ام گذاشنتذ و گفتند میخواهد شیر  بخورد لبان کوچکی با تن من تماس برقرار کردو... احساس عجیبی  در من غوغا کرد ...مک میزدی منظم . انگار همین الان دارد اتفاق می افنتد . هیج تقلایی برای مک زدن تو نکردیم  آنروز تا شب  و آن شب تا صبح شیر خوری طوری که من قکر میکردم شاید شیر ندارم که شیر خوردن را تسلیم نمی کنی. از ان روز تا این روزها  که 20 ماهگی ات تمام می شود هرروز روزی چندین بار شیر دادمت بعضی وقت ها خیلی خوشحال حیلی وفت ها خسته و خواب آلود ، شیر های پر استرسی هم دادم مثل آن روز که تاب چرت و پرت هایش را نیاوردم وداد زدم بهو ترسیدی و گریه کردی یا آن روز بدتر که هیج وفت بخاطرش نمیبخشمش....

میدانی همه میگوبند از روانشناسان تا با تجربه ها :وقت  شیر گرفتن بچه خیلی کلافه است  حیلی مضطرب میشود حواب اش سبک میشود و....خلاصه که مصطرب این قطغ وابستگی می گردد در همان باب مادرانه میگویم این روزها برای من مثل تمام مادران عاشق دیگر حیلی حیلی سخت تر گذشت  باهمه این اوصاف بابت تمام خوبی ها و فایده های این 20 ماه  در آغوش کشیدن هاو از وجودم شیرت دادن ها که عشق بلا عوض بوده از خداوند و تو سپاسگرام و بابت استرس و ترس و اصطراب هایی که اجتناب ناپربز بر تو واردشد متاسفم بهتربن ها آرزوی قلب من است برای تو ......


+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

این روزها ..........

در حیاط من : رونیکا جان این توپ کثیف نباید بادست بازی کنی با پا .با پا....شوت  کن .رونیکا خم میشود به توپ فوت میکند .......

من : مو کو ؟ جشم کو / گوش کو؟ حالا اعضای حدید تر خوب حالا بهم بگو شونه کو ؟ به مو هایش دست میزند

با برادر زاده ام بازی میکند یهو یاد من میافتد که دارم کتاب میخوانم بدو به سمت ام می آید دست اش را به شانه ام میرند  با عشوه و کو تاه میگوید عمه !!!!!!!!!!! بی مقدمه خنده  ام میگیرد نگاه اش میکنم شانه هایش را بالا میگیرد صورتش را جمع میکند و میخندد و بدو میرود ..........


رونیکا: ما ما .. مو ... من : چی مامان به مو هایم اشاره میکنم مو : مو ..مو به آشپزخانه میرود و داد میزند ما ما ...: بیا ببینم چی میخوای ؟ بدو او اتاق میرود کتاب میوه ایش را می اورد روش عکس موز دارد نشان ام  میدهد دهانش را باز میکند لباس تنش میکنم میبرمش و برایش مو.... میخرم

هنوز گیج خوابم اما رونیکا سرحال از خواب بیدار شده ،تا چشمانم را میبندم گرم خواب میشود یک دست کوچک  آرام آرام و منظم به پشتم میزند پیش ....پیش...پیش................




+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

بازی مسخره

هنوز غمگینم .هنوز  تجربه های خیلی سخت را پشت سر میگذارم .هنوز گریه میکنم .هنوز سرگردان سرگردانی هایی هستم که برایم درست کرده است . هنوز داخل میدان بازی ای هستم که از چپ وراست ضربه میخورم .هنوز دلم برای زندگی ام برای ظاهر مرتبش حتی برای وسایل خانه ام تنگ میشود . یکبار دلم برای برس ام تنگ شده بود مسخره است نه ؟!!!!!!!!!!!!هنوز خسته ام. هنوز شانه هایم از باری که این چند سال بی ثمر کشید درد میکند . هنوز هر که هرچی به همان بگوبد که دردمان بیاید فکر میکنیم اگر پدرشان بود اوضاع فرق میکرد اگر نگوبند بازهم به ما برمیخورد که چه آشکارا به حالمان دلسوزی میکنند..مسخره است نه ؟فکرهای مسخره ای کله ام را میخورد نظیر اینکه اگر این آدم این بلا را سر ما نمی آورد خیلی مسخره تر می بود .حساب شمار حماقت هایم شمارگذشت های بی جایم شمار  اعتماد کردن ها وباور کردن دروغ های شاخ دارش از دست ام در میرود و دوباره از نو شروع میکنم ...... کلا چیزهای مسخره زیاد شده است. درون اداره ثبت نشسته ام دارم دیوانه میشوم یعنی چی یک چهارم حقوق میلیونی ایشان فقط شامل حقو ق پایه میشود؟؟ یعنی چی یکی به  میلیون حقوق بگیرد و با احتساب محاسبات قانون 173 هزارتومان سهم قرض میلیاردی اش به ما باشد ؟ آقای وکیل جوان که رهگذر است شدیدا علاقه مند شده است که بیشتر با ما آشنا شود. روی پرونده ام نوشته مهریه به سمت اش میگیرم با لبخندی عصبی :برا ی انتقال ملک نیامدم برای احرای مهریه اینحا هستم . : میدانم... کمکتان میکنم.  کل روز ما در اداره ثبت شاهد موارد مشابه بود یه شرط اینکه جسارت نباشد مسخره است یعنی می شود گسی با کاهش 8 کیلویی وزن در کمتر از یکماه سیاهی دور چشم و گذزاندن 6 ساعت شب قبل را دراتوبوس هنوزاینقدر حذاب باشد ؟؟؟؟

دارم برمیگردم... خانم جوان و وزیبا کناری ام از شوهر تحصیل کرده و ناخدایش مگوید ...شما ازدواج کردید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درجا میکویم بله  با کمی مکث میگویم یک ازوداج ناموفق از من نمیپرسد .ولی خودش برایم میگوید 18 سالگی ازدواح کرده و در این 17 سال چه گذشته است. به چرخش بادگیر های منجیل نگاه میکنم جقدر دلم برای همه ی زن های ایرانی میگیرد.: خانم .مادر شوهرم همیشه میگفت  از قول قدیمی ها :*به دو چیز هیچ وقت اعتماد نکن یکی جیش بچه یکی عاطفه مرد.*..

تنهایم به لطف همسر عزیزمان که پاسپورت ما ودخترمان را هم بایکوت کرده اند همه مسافرت رفته اند به جز من و رونیکا چرا ندارد جون این مسافرت برنامه ریزی اش بر میکیردد به دوران زندگی زناشویی عشقولانه ما پس باید مثل بقیه چیزها خراب میشد مسخره است نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این فیلتر شکن حدید ترغیبم میکند یه نگاهی به فیس بوک کنم صفحه اصلی ام تغییر کرده با کمی دقت متوجه میشوم آقای همسر ما از مریدی خود خارج کرده و کلا دیگر مرید نیست .به نظر شما حالا ما که نه اد خواهرشان هستیم نه مرید شوهر تکلیف مان با این همه بازی مسخره چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پی نوشت : ابن مطلب را که نوشتم دوباره حالمان بهتر شد وپوستمان کلفت  *فردا روز دیگریست* دوستان لطفا برایم نظر بگدارید احساس میکنم  خواندن نظراتتان روی این مطلب  مسخره نیست :ِِ........

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

گذشت زمان

من اعتقاد دارم همه چیز شامل مرور زمان میشود..............

دحتر عمه مادرم یک زن جا افتاده است که امروز 4 تا نوه دارد:برای یک مادر لحطاتی هست که هیج وقت یادش نمیرود و آن لحطاتی است که احساس کند فرزندش دچار عدابی شده است. حالا هر قدر هم که زمان بگذرد فرقی نمیکند .

یکبار قهر کرده بودم  و خانه را ترک کرده بودو صبح ها که  همسرم سرکار میرقت خانه میامدم به کارهای و درس بچه ها رسیدگی میکردم  و قبل از اینکه شوهرم از سرکار برگردد خانه را ترک میکردم .یکروز صبح که خانه آمدم دیدم پسرم سرش را زیر ملافه کرده و با من حرف نمیزند وقتی ازش پرسیدم  چی شده گفت تو درس دینی را ازمن نپرسیدی و من 18 شدم اگه قهر نکرده بودی من الان 20 شده بودم ..آن روز دیگر برنگشم و خانه ماندم و با خودم گفتم هیچ چیز ارزش ناراحتی پسرم را ندارد آن آخرین باری بود که به قهر خانه را ترک کردم حالا سال ها گذشته ولی  ناراحتی پسرم به اندازه همان روز اذیتم میکند .

من با خودم میگویم پس قرار است وسعت درد من هیچ گاه شامل مرور زمان نشود..........

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

پروبینگ:Dio

به وکیل آقای پدر: زحمت بکشید به پدر رونیکا بگیددخترم شنبه ظهر جراحی چشم داره شاید دوست داشته باشه بیاد و اینکه 600.000 تومان براش واریز کنه برای جراحی اش بعد فاکتوراش بهتون میدم بگیره ....

چند دقیقه بعد آقای وکیل : شما آمادگی ندارید باهاشون حرف بزنید میگه من تماس گرفتم شما حواب  اش را نداید

: نه اینطور نیست من وضعیت دخترم به همه چیز ارجعیت داره من تماسی از ایشون نداشتم...

: بهر حال گفت من الان پول ندارم از همون نفقه که براش واریز کردم بدید واینکه نمینونم بیام سرکارم ..

: باشه پس نفقه بچه ام را پس انداز میکرد برای جراحی . باشه من خودم کارهاش انجام میدم فقط بگید میدونم موقع استراحت اش هست و کیش هستن ...

اس ام اس از آقای پدر: نمیزارم بچه ام رو عمل کنی مگه رضایت نامه نمیخواد دودومانت رابه باد میدم حالا جرات داری عمل کن .(این تماس ایشون بود که جواب ندادم)

خنده ام گرفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه گریه ام گرفته؟؟؟؟؟؟ ....خودم نمیدانم چه حسی دارم یه حس قاطی از همه ی احساسات بد ..................

امروز صبح : ساعت نه به رونیکا شیر میدهم باید ناشتا باشد تا وقت عمل .دوباره میخوابد .باید به خودم مسلط باشم کمترین استرس بروز داده در ظاهرم میتواند به او منتقل شود وسایل لازم را جمع میکنم :ملافه پتو لباس آیمیوه با نی نی لب تاب و... نه ولی حالم خوب نیست  چه خوب که رونیکا هنوز خواب است میروم دوش میگرم   بیدار میشود باهاش بازی میکنم و اماده اش میکنم دخترکم فکر میکند دده میرود.....نگرانم میتواند گرسنگی را تاب بیاورد؟؟؟؟؟؟؟؟

بیمارستان : رونیکا را گان میپوشانم بغل اش میکنم با آسانسور و پرستار بالا میرویم پشت در اتاق عمل .روی کارتکس اش نوشته نام : رونیکا ..........پروبینگ:Dio.............

لحظات ودقایق سختی گذشت خیلی سخت آنقدر که  پر میشدم ازحس گریه ولی وقت اش نبود جایش نبود.2 تا دختر کوچک دیگر وضعیت رونیکا را داشتند  وهمزمان با او جراحی مشابه داشتند. لحظات سخت دیگر جایی بود که به جای پدرش امضای قیم را امضا میکردم و به سوال مشابه 2 تا مادر وپرستار و پذیرش  برای دلیل عدم حضور پدرش فکر میکردم............

باید اعتراف کنم امروز سخت ترین روز روزهای مادرانه ام بود و اینکه سپاسگزارم بابت خانواده ام که تمام مدت امروز ما راتنها نگذاشتند.



 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شرمين   | 

کارت واکسیناسیون

این کارت واکسیناسیون پروژه عظیم مادر بودن ماست روز اول که دیدمش خیلی به نظرم جالب آمد اسم و فامیل دخترم بود قد و وزنش تنها جایی که روش نوشته شده بود نام مادر .حتی  ساعت به دنیا آمدنش هم بودپرستار  با رنگ سبز کنارش نوشت 8:30A.M

دفعه بعد موقع اولین واکسیناسیون اش بود دغدغه ذهن ام واکسن اش بود تب بعد اش کمپرس و مراقب کردن از دختر کوچکم .واکسن را  زد و تاریخ مراجعه بعدی .... وقتی مستظیل های سفید کنار اسم واکسن ها با تاریخ مراجعه بعدی که پر میشد دلم پیش آن ناریخ میرفت یعنی دخترم آن موقع چه شکلی است چه کار ها میکندو چه ها ی دیگر  و.......مستطیل ها پرشد تا امروز ...........واکسن 18 ماهگی اش را امروز زدم آن هم با چه مکافاتی از پدر بودن پدر این دختر مدارک شناسایی و پزشکی اش است که پیش ایشان ضبظ شده به اضافه وسایل زندگی دخترم از تخت و کمدش میز غذا وصندلس ماشین تا اسباب بازی و آلبوم و...کلا از زندگی 7 ساله ما دوتا چمدان سهم ما بود بگذریم میخواستم بگویم واکسن ها تمام شد حالا که بخ کارت نگاه میکنم تمام مراجعه ها را به یادم می آید جز یکبار مابقی را با خاله اش رفتم و با خاله اش گریه ها بغل گرفتن  راه بردن ها وشب بیداری هایش را گذراندم حالا روی کارت نوشته مراجعه بعدی پایان 6 سالگی یعنی 27/6/95

دیگر کارت واکسیناسیون برایم هیجان انگیز نیست. دوست دارم زمان تا میتواند کش بیاید .2766/95 یعنی پایان6 سالگی یعنی پایان حضانت قاتونی مادر  درقانون جمهوری اسلامی ایران یعنی دیگر 4 تا چشم برای مراقبت نمیخواهد یعنی .............


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

با نی نی

جلوی لب تاب نشسته ای و با نی نی تماشا میکنی چند بار بلند میشوی و سمت لب تاب میروی و مرا نگاه میکنی انگشتان ات را به سمت کیبرد میبری و مرا نگاه می کنی بعد از اولین کلیک میگویم: دست نزن مامان خراب میشه دیگه با نی نی نداری ... مینشینی چند لحظه بعد برمیگردی پای لب تا ب باز مرا نگاه می کنی با زبان شیرین بی زبانی ات تهدیدم میکنی.  توجه همه را جلب میکنی اما من توجه نمیکنم وقتی سیل طرفداران را میبینی جو گیر میشوی ودر لب تا ب را محکم میکوبی. با نی نی قطع میشود : آه ه  ه ه ........همه میخندند  : ماماااااا ......آه  : گفتم دست نزن عزیزم دیگه کاری نمیشه کرد قطع اش کردی ............. نگاه طرفداران ات  به من است .اصرار تو آخه آخیه آنها را درمیآورد وقتی با یک نگاه کوتاه به اطراف وضعیت را ارزیابی کردی دهانت را به طور خیلی خیلی لوس مربع میکننی و شروع به گریه ....... سیل نظرات تخصصی و غیر تخصصی است که شروع به تراوش میکند .از گناه داره ...تا روانشناسان میگن باید تو این سن هر چی میخوان بگیرن و............ به همه گوش کردم و سرم را با لبخند تکان دادم. بدو رفتی پای لب تاب این بار جدی تر گریه میکردی.              : بیا مامان بغل ات کنه ......بیا .. و با نگاهشان نظرشان را میشندیم وچقدر هم جدی تر از دفعه قبل ........

دخترم میخواهم بدانی من بیشتر از همه آن دیگران بیرون دونفره ما دوست دارم بانی تماشا کنی دوست دارم هرچه که اراده میکنی در دسترس ات قرار دهم و دوست دارم همیشه  لبان ات پرخنده باشد .وبیشتر ازهمه آنها میدانم اول راه تقابل های این چنینی هستیم. مینوانم تصور کنم این تاییدکردن ها چقدر شیرین تر از همراهی نکردن های من هست و خواهدبود از سوی دیگر بیشتر ازهمه آن دیگران میدانم حقیقتا دوران کودکی سخت و نوجوانی سخت تری از همه آنها خواهی داشت. بهتر میدانم چراهای بیجواب خیلی زودتر به سراغت میآیند . شاید مجبور باشی زودتر از بقیه دیگران  دست از عاشق مادر بودن برداری. خیلی زودتر از بقیه در شرایط های دشوار انتخاب قرار بگیری و شاید دوران بیشتری از بقیه نوجوان ها را سپری سرزنش انتخاب روش مادر وپدرت کنی. حتی شاید دیرتر از دیگران مرا درک کنی به هر حال و درهر صورت میخواهم بدانی من رسالت سنگینی را به دوش میکشم من مسول تمام روزهای شکل گیری اصلی شخصیت ات هستم و یقیننا بهتر از بقیه میدانم چقدر نیاز داری قوی باشی در مواجهه باهمه ناملایمام گرفتن های زندگی برای  روزهای آینده ات تا اگر زندگی بر تو آسان گرفت که خوشا به حالت و اگر هم سخت باز هم بتوانم کمی آسوده خاطرتر بگویم خوشا به حالت .

دخترم به یادداشته باش زندگی همیشه درس هایی با خو دارد و در مسیرش بارها تو را به سمت آموختن اش سوق خواهد هرقدر روشن تر باشی هزینه کمتری بابت گرفتنش اش میدهی  و هر قدر ضعیف تر تجربه های سخت تری برای اموختن اش میگذرانی ..اما در هر شرایط او از آموختن آنها سر باز نخواد زد برای اینها و هزاران دلیل دیگر در باورم  میخواهم کمک ات کنم تا قوی باشی تا آنجا که در توان ام است ...........

در آخر میخواهم بدانی هیچ گاه دست از عاشق بودن ات بر نخواهم کشید و هیچ چیز اندازه لبان پر خنده ات مرا شاد نحواد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

قاب عکس

رونیکا روی مبل روبروی من نشسته است مات به دیواری که پر از قاب عکس هست نگاه میکند انگار اولین بار است. میبینتش اما نه دارد بیشتر دقت میکند سمت من برمیگردد انگشت اشاره اش را نزدیک بینی اش میگیرد با حالت سوالی:ماااماااا............بابا............... توجه نمیکنم یعنی نمیدانم چی کارکنم دوباره تکرار میکند .شک دارم که اتفاقی آواها را قاظی کزده و چیزی ساخته یا نه ؟؟؟نگاهش میکنم بدون هیچ واکنشی ....... مدت ها ست که برای این موضوع گریه نکرده ام  یهو غم عالم توی دلم خالی میشود بیشتر از  3ماه است ندیده اش جطور این دختر کوجک پدر  را به یاد دارد ومیداندکه او را باید در قاب عکس پیدا کند ولی پدر دخنر را یاد ندارد...........بیششتر گریه ام میگیرد دستم را جلوی صورتم میگیرم و بی صدا گریه میکنم خودش را به من میرساند روی زانوهایم مینشید دستمال کاغذی را ازدستان میگیرد و دست هایم را کنار زد و با دستمال اشک ام را پاک کرد وگونه ام را بوسید مطمن شدم آوا ها را قاطی نکرده است.................................باید با یک مشاور کودک صحبت کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شرمين   | 

آرامش

چقدر حالم بده  احساسات منفی  همه دورم رو گزفته چمه؟ عصبانی ام نازاحتم احساس میکنم غرورم له شده  بی عرضه ام مثل سیب زمینی نشسته ام .............آره خیلی عصبانیم

ازاین که یه زن  اونم متاهل اونم مادر اونم مرگ خودش با ایمان می نوته این قدر لجن باشه

دیگه مطمئنم که با هم رو هم ریختن .................

از خودم که تو خونه زنذگی ام راهش دادم ازاینکه بهش اعتماد کردم ............

احساس جماقت میکنم از خودم بیشنر عصببانیم 

ار قوانین مزخرف این مملکت

از رونیکا که نمیخوابه تا من یه دل سیر گریه کنم

از این کیبرد لعنتی .......................

خدایا همه چیز رو میدونم  مبدونم ارزش نداره غصه بخورم میدونم باید آروم باشم میدونم باید به نو بسپارم خدایا همه رو میدونم .فقط بهم ارامش بده فقط ارامش...............................

 

 که

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شرمين   | 

تامه ای سر گشاده به دخترم

نمی توانستم بنویسم شاید شهامت اش را نداشتم یعنی باور نداشتم با بهتر بگویم نمیخواستم باور کنم. حالا چندماه ز روزهایی که چیزی از تولد یک سالگی ات نگدشته بود و از روزهایی که تصمیم براین شد که ماهم درجربان باشیم در جربان این که قرار است ازهمین روزها پی زندگی خودمان برویم میگدرد .تصمیمی که تمام مقدماتش از قبل فراهم شده بود بی عیب و نقض .کمال و تمام . بهتر است ازمن نپرسی :چرا نظر من را نخواستی ؟چون کسی نظر من را هم نخواست . روزها اول به خشم بهت و شوک زدگی گدشت . هفته های بعد به انتظار .انتظار یک تماس ُیک احوال پرسی یک خبری چیزی... اما ...دریغ .بعد از آن به امیدواری .این هقته  آن هفته .این ماه و آن ماه .بلاخره سرش به سنگ میخورد درست میشود ها ...بعد به جنگ و مقابله: از ادعا کردن حقوق قانونی و شرعی و اخلاقی مان گرقنه تا رونمایی  همه ی آن برنامه های بی عیب و نقص برای بیحق کردن من . درست در همان موقع که من در خواب خرگوشی خودم از خدا بابت داشتن حانواده سالم و خوبم سپاسگزار بودم درست در همان موقع همه 7 سال کار و  تلاش هایم برای ساختن زتدگی حوب و خانواده سالم یود که میرفت یه نام مادرشان میگشت .  از اینها تا هزار داستان جدید عجیب و غریب دیگر که هرکدامشان شکی میشد شکستان به جان هرروز من. عزیزم به قولی ‎زن بودن چیزی است که یک شجاعت تمام نشدنی می خواهد! یک جنگ که پایان ندارد! اول از همه باید خیلی بجنگی برای هرچیز کوچک وبزرگ .این دنیا انگار به دست مردان و برای مردان ساخته شده است . این دنیا پراست از نامرد .چه واژه مسخره ای  است این نامرد وقتی مردانگی به معنی داشتن وجدانی بیدار و  قلبی وسیع است قلبی که قدرت عشق ورزیدن دارد آن هم بلاعوض و روحی که خودبین نیست یعنی منافع دیگران به اندازه خودبا اهمیت هستند .......

 من هم جنگیدم اول میجنگیدم تا صدایم را برسانم بگویم بابا طرف حساب من کسی است که با من زندگی می کرد ولی تمام وفت نفشه ویرانی ام را  در سر داشت  تمام وقت منتظر بود تا خنجرش را از پشت به من روانه کند  مستندات جمع کردم حرف زدم.. چرا ؟ چون موجود ضعیفی است برای زنذگی کردن تربیت نشده چون لحود حواه است همه باید با او غرق شوند اصلا چرا از من میرسبد یکی صدایش بزند خودش را آشکار کند جواب بدهد  ...همه سرشان را به تاسف تکان دادند و زیر لب گفتن‌هنور مرد پیدا میشود اما صدایم به جایی نرسید اینجا هر پدری ماهی 200 تومن خرجی بدهد و یک سقف هر جا حتی درخیالش برای خانواده اش معین کند باشد یا نباشد نفقه را به جا آورده و از لحاظ قانونی جرمی نکرده است جز یه کم نا مردی که قابل اغماض است   چون حتما در تمکین کوتاهی صورت گرفته است .به هر ریسمانی چنگ زدم نشد به قول مرد داستان ما من 2 سال نقشه گشیدم 2 ماهه به من نمیرسی .دلسرد نشدم  به خاطر مسولیت مادرانه ام هر کسی را توانستم  واسطه کردم  چقدربه خودش التماس کردم گفتم چیزی نمیخوام از همه منافع مالی ام میگذرم آخر نمیتوانستم با خودم کنار بیایم در نظر من خیلی خیلی برای این تحمل این ظلم ناتوان و کوچک بودی هستی اما آخرین جمله ی که قانع ام  کرد این بود هرچی بگی فایده ای نداره آقا من اصلا از ریخت ات خوشم نمیاد می تونی عوض اش کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟ شرافتمندانه ناامید شدم . اما هرگز تسلیم نمیشوم  .من فقط میدانی را ترک میکنم که توی آن چپ و راست میخوردم  حالا هم میجنگم در باور من  نه در باور مادرانه :مادر شدن نه حرفه است،نه وظیفه! یک حق از بین هزاران حقی است که داری! بس که این حق را فریاد می زنی خسته می شوی،تقریبا" تمام مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشوی! جنگیدن زیباتر از پیروزی است! به سمت مقصد رفتن ،از رسیدن به آن با ارزش تر است! وقتی برنده می شوی یا به مقصد می رسی یک خلا را توی خودت حس می کنی! واسای پر کردن همین خلا باید دوباره راه بیفتی ومقصد تازه ای را پید کنی! 

دخترم عشق من به تو پایانی ندارد . دختر کوچک من نمی توانم بگویم چقدر اندوهگین ام وقتی میبینم از کمترین حقی که میبایست میداشتی  محرومی .اما من باید بمانم به سمت مقصد رفتن ،از رسیدن به آن با ارزش تر است میجنگم نه فقط به خاطر حقی که از من ضایع شد نه به خاطر بی ثمر شدن بهترین  سالهای زندگی ام حتی نه فقط به خاطر ظلمی که به روزهای کودکی ات  و آینده ات شده است بلکه به خاطر رسالتی که با عشق برعهده گرفته ام باید بمانم چرا که مادر شدن قدرتی را در من بر می انگیرد تا هر روزم را قوی تر از دیروز  باشم .  قدرتی برای مواجهه با  همه سختی ها و موانع. من میجنگم تا این روز های سخت برای هردومان آسان تر بگذرد  در باور من آن چیز که ییشتر ازهمه  احتیاج داری مادری قوی ،محکم و شاد است که باهمه ی ناامیدی ها میجنگد .من به کمک خداوند و نیروی عشق ایمان دارم.   

در آخر عزیز دلم  میخواهم بدانی برایم مهم نیست چقدر به من حق میدهی یا حتی اصلا نمیدهی  اصلا جنگ من در فلسفه تو  جایی دارد یا ندارد ؟ چرا که عشق من به تو آزاد است مرز ندارد بی قید وشرط  میخواهم بدانی تو یک انسانی با حق انتخاب همانطور که من .در من  هیچ  انتظاری از این راه نیست .می خواهم بگویم مادرشدن بهترین انتخاب  زندگی ام و بهترین هدیه خداوند به من  است ،معجزه ای  که شاید روزی تو را هم سحر کند آن روزها  مرا هم یاد کن همبن

 

 پی نوشت : از همه دوستانم که منتظر من بودند تا بنویسم ممنونم  . نامه ام قلم خوبی ندارد  میدانم بیشتر از اابن تمرکز نداشتم..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط شرمين   |